پارت اول:
بابا مرده.
اینجملهایست که از وقتی از خواب برخواستهام، در ذهنم زنگ میزند.
لباسفاخر مشکی رنگی بر تن کردهام و راستش حتی کفش های مخملم را نپوشیدهام، زیرا به جنس پارچهی لباسم نمی آمدند. صورتم را شستم، موهایم را هم بستم.
تمام کار هایی که فکر میکردم اگر او بمیرد، هرگز انجام نخواهم داد.
فکر میکردم با شنیدن این خبر، به طور حیرت آور و عحیبی من هم بمیرم. تصور ثانیهای زندگی بدون او، باعث میشد قلبم در خود جمع شود و احساس کنم هوا از ریههایم میگریزد.
اما از دیروز عصر که دکتر این خبر را به ما داد، حتی اشک هایم هم مرا یاری ندادند.
سکوت، سکوتی عمیق در سرم، در قلبم، حتی در انگشتهایم مانند حیوانی موزی لانه کرد.
9پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.