" روزهایم چگونه میگذرد؟ در بین کتابهایی که در آنها به دنبال ردپای تو میگردم. به دنبال افسانههایی که از ما گفته شده. به دنبال سایهی تاریک و آرامت تا مرا هنگام قدم زدن در بین قفسههای کتابخانه دنبال کند و با من از فلسفهی احمقانهای که سخت بر آن پایند بودم سخن بگوید. اینکه " تنها با لمس تاریکی میتوان نور را درک کرد." لمست کرده بودم. از سر کنجکاوی، از سر عطش یا شاید احساسی که آن را عشق بنامی. ولیکن به درون سیاهچالهای کشیده شدهام که با گذشت قرنها و زندگیهای متوالی، نتوانستهام از تسخیر تاریکیاش خلاص شوم. در هر زندگی، سایهی سیاه تو دنبالم میکند تا دوباره تسخیرم کند. تا باز هم مرا به زانو درآوری و یادآور این باشی که تا ابد زندانبانم خواهی بود! تا ابد! ما هرگز عاشق نبودیم. ارتباط ما چیزی فراتر از احساساتی بود که تظاهر میکردیم درگیرشان بودیم! من و تو تنها زندانی و زندانبانی هستیم که یک چرخهی بیرحمانه را برای ابدیت تکرار میکنیم." قلم را کنار گذاشت و اجازه داد قطرهای از سیاهی دوات بر کاغذ کاهی رنگ بچکد و به آرامی محوطهی بیشتری را تصرف کند.
-تو پروندم کارنامهی کل سالای تحصیلیم هست. -جدی؟ -آره، حتی کارنامهی کلاس چهارمم. یک دونه "خوب" داشتم. -اون موقع نمرهها توصیفی بود. -آره. -چه بایگانی خوبی. -نه که فایده داره، نه که نمرههامو میخرن. "خوب و بدش یه قیمته."
من؟ من یک روباه قرمز بیکله بودم که یک جا بند نمیشدم. لجباز، مضطرب، ناقلا و ترشرو. همیشه آنی بودم که جلوتر قدم بر میداشت و خطرها را به جان میخرید تا مبادا گرگ کوچک موقع خواندن کتاب، با سر در گودال بیفتد. همیشه از درختان بالا میرفتم، در دشت میدویدم درحالی که بلند جیغ میکشیوم تا گنجشکها و دمجنبکها را بترسانم. البته گاهی مجبور میشدیم بخاطر این کار من، مایلها بدویم تا سگهای ولگرد تیکه پارهیمان نکنند. با تمام سر به هوا بودنم، حواسم بود که او را گم نکنم، چون... "دوتایی گمشدن بهتر از تنهایی گمشدنه، مگه نه؟" او کسی بود که راه را برایم روشن میکرد و حتی اگر انتهای مسیر به دره هم میرسید، باز هم برایم اهمیتی نداشت.چرا که به او اعتماد داشتم و همچنان دنبالش میکردم. چون اگه باهم در چاه میافتادیم، با هم فکری برایش میکردیم. آن دوستی احمقانهی قدیمی. دوستی دو نوجوان کله شق! یک توله گرگ و روباه سرخ چموش!
پارت اول دلم برای آن دوستی احمقانه و ساده تنگ شده است. برای روزهایی که کوله پشتی زوار درفتهیمان را از خوراکی، دفتر و مداد شمعی پر میکردیم تا به جنگل پناه ببریم. بلکه از دست نیش زبان و چشمان انسانهای بدجنس و قضاوتگر در برویم. تا پنهان شویم از نگاه سنگین دنیا. در جنگل میتوانستیم خودمان باشیم. میتوانستیم ماسک آدمیزاد بالغ و منطقی را کنار بگذاریم و آزادانه ماجراجویی و خیالپردازی کنیم و خوش بگذرانیم. دیگر نیازی نبود تا نگران تکالیف مدرسه یا دعواهای همیشگی خانه باشیم. نیازی نبود برای آیندهی مبهم و ترسناکی که مدام ما را به چالش میکشید، مضطرب باشیم. در جنگل، ما تنها دو موجود جادوییِ کنجکاو و بازیگوش بودیم. دو نوجوان کلهشق و بیپناه. او یک توله گرگ احمق بود. ساده، احساساتی، خجالتی و شکمو. قاتل بلوبری و تمشکها بود و همیشه هم رد بنفشی سر انگشتها و لبهایش بجا میماند که چهرهی گردش را بانمک تر نشان میداد. او کسی بود که همیشه سرش را در نقشه و کتاب فرو میبرد و راهنماییم میکرد تا گازی از یک قارچ سرخ وسوسهکنندهی سمی نزنم یا از راه اشتباهی به سمت قبرستان نرویم.
چشمانش بر چاقوی بزرگ آشپزخانه قفل شده بود. چاقویی که مایعی سرخ رنگ از آن میچکید. صدای هر قطرهای که خودش را بر سرامیک سرد و سفید پرت میکرد، در خانه میپیچید. هر قطرهای که بر کف آشپزخانه میرسید، عاجزانه به سمت دیگر قطرات میغلتید تا به دریای خونی برسد که از بدنی پاره پاره جاری بود. بوی زنندهی آشنایی بینیاش را پر کرد و طعمی کز بر زبانش بجا گذاشت. -پس خونت همرنگ خون آدماست؟ صدای تک خندی تلخ بلند شد و با لحن خراش خوردهای ادامه داد: -فکر میکردم رنگ خون روانیا، آبی باشه.