چشمه
میخواست ناپدید شود.
نه، این چیزی نبود که میخواست.
میخواست کوهی بیابد و از قلهی آن فریادی بر سر ژرفایش روانه کند. میخواست اتاقی از آینه بیاید و یکایک انعکاسهای خودش را به هزاران قطعهی شیشهای بدل کند. میخواست بدود، پرواز کند، سقوط کند، بلند شود، زمین بخورد و داد بکشد، آنقدر که خون از گلو و پاهایش سرازیر شود. آنگاه، هنگامی که واپسین تلالو غروب محو میشود و افکارش خانهای برای رفتن نمییابند، آرام آرام در افق ناپیدا ناپدید شود.
6پسند0نظر0