یه روز یه کتاب میخونی و با نویسندهای آشنا میشی که افکارش با افکارت همسوئه. زیر قلمش شخصیتهایی پرورش میده که کنش و واکنششون یه طور دیگه برات قابل درکه. به خوندن ادامه میدی و به تعداد این نویسندهها اضافه میشه و در عین حال محدود میمونن چون انتظارت از بقیهٔ کتابها و نویسندهها میره بالا. سعی میکنی سطح انتظاراتت رو بیاری پایین ولی دوباره که برمیگردی سراغ همون نویسنده، همون قلم، همون دنیا و همون جهانبینی و درک متقابل، یادت میفته نویسندگی چه هنر خطیر و باارزشیه اگه آدم درستش انجامش بده. بعد دلت میخواد جای اون نویسنده بودی، توی مغزش، در گنجهٔ ایدههاش رو باز کنی و بفهمی اون جرقهٔ اولیه از کجا اومده، چطور بهش پر و بال داده، چطور با شخصیتاش زندگی کرده، همونطوری که تو باهاشون زندگی کردی یا یه جور متفاوت؟ قطعا شخصیتها اول برای نویسنده قابل درکتر بودهن، ولی تو هم درکشون کردی مگه نه، نکنه درکت با درک نویسنده ازشون متفاوت بوده؟ نکنه بااینکه با گوشت و استخون لمسشون کردی بازم چیزی از قلم افتاده؟ هیچ دو نفری هرگز یه کتاب رو مثل هم نمیخونن پس نکنه هیچ مخاطبی هرگز همون کتابی که نویسنده نوشته رو نمیخونه؟
نقدها
کشف نقطهی آغاز داستانها و اینکه یک نویسنده چطور این ایده رو به دست آورده، گاهی خودش یک قصهی دیگهست!
آرههه
دقیقا☕🤎