اولین چیزی که مُرد، ساعت بود.
نه عقربههایش ایستادند، نه باتریاش تمام شد. فقط دیگر هیچکس نفهمید ساعت چند است. مردم صبح از خواب بیدار میشدند و نمیدانستند صبح است یا چیزی که زمانی صبح نامیده میشد. نانوا نان میپخت، مدرسهها درها را باز میکردند، قطارها حرکت میکردند؛ همهچیز سر جای خودش بود، جز زمان. بعد، کمکم، آدمها شروع کردند به فراموش کردن اینکه چرا عجله دارند. دومین چیزی که مرد، اسمها بود. مادری یک روز به پسرش نگاه کرد و نتوانست اسمش را به خاطر بیاورد. نه اینکه فراموش کرده باشد؛ بدتر از آن. احساس کرد هیچوقت اسمی برای او وجود نداشته. فردای آن روز پسر هم اسم مادرش را یادش نبود. سه روز بعد، مردم همدیگر را فقط با اشاره صدا میزدند. چهارمین چیز، خاطره بود. سومی را هیچکس به یاد نمیآورد. و این مسئله عجیب نبود. وقتی خاطره نباشد، نبودن چیزی عجیب به نظر نمیرسد. آخرین روز، همه در میدان اصلی شهر جمع شدند. پیرمردی روی سکویی رفت و گفت: «باید بفهمیم چه اتفاقی برایمان افتاده.» کسی پرسید: «برای چی؟» پیرمرد جواب نداد. مدتی فکر کرد. بعد گفت:«نمیدونم.» و همه خندیدند. نه از روی شادی. از این جهت که برای اولین بار
نقدها
از این جهت که برای اولین بار بعد از مدتها، چیزی را صادقانه گفته بودند. آن شب، شهر برای نخستین بار کاملاً آرام بود. هیچکس خواب ندید. هیچکس دلتنگ نشد. هیچکس نترسید. و صبح، وقتی خورشید بالا آمد، هیچکس متوجه نشد که دیگر آدمی روی زمین نمانده است. فقط یک صندلی در میدان بود. روی صندلی، مردی نشسته بود که همهچیز را به خاطر میآورد. اسمش را هم. اسم شهر را هم. حتی میدانست سومین چیزی که مرده بود چه بوده. اما لبخند میزد. چون تازه فهمیده بود چرا هیچوقت نتوانسته آن را به یاد بیاورد: سومین چیزی که مرده بود، انسان بودن بود.
چقدر داستانک قشنگی بودددد! یه فنجون میلک شیک طلبت! ☕
مچکرممم☕☕