چشمه
مشکل دقیقا همینجا بود. تیغ خارداری که گره میخورد دور گلویش، وقتی اراده میکرد لب از لب بگشاید و از درد درونش سخن بگوید. گاهی میاندیشید آدمهای اطرافش اگر دانهای از ماسههای ساحل سرگذشتش را میدانستند، چنان تنهایش میگذاشتند که خود دریا به حالش خون گریه کند.
7پسند0نظر0