مشکل دقیقا همینجا بود. تیغ خارداری که گره میخورد دور گلویش، وقتی اراده میکرد لب از لب بگشاید و از درد درونش سخن بگوید. گاهی میاندیشید آدمهای اطرافش اگر دانهای از ماسههای ساحل سرگذشتش را میدانستند، چنان تنهایش میگذاشتند که خود دریا به حالش خون گریه کند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.