پارت دوم. آخر!
نوزادان و کودکان دیوانهوار جیغ میزدند و گریه میکردند، اما گویی صدا از ناکجا میآمد. آدمای پیر و مریض که حتی نمیتوانستند از جایشان بلند شوند، قید پیدا کردن صورتشان را زده بودند.
زمان می گذشت و وقت تنگ بود. هیچکس نمیدانست که اگه چهرهاش را پیدا نکند، چه اتفاقی ممکنه بود برایش رخ دهد.
من هم مانند دیگران سرگشته و حیران به دنبال صورتم میگشتم. اما مشکلی وجود داشت. من حافظهی افتضاحی داشتم و در آن زمان یادم نمیآمد که چهرم چه شکلی بوده.
8پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.