پارت اول
همه در یک سالن سپید و عظیم جمع شده بودند. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و نوزاد. همگی در راهروهایی قدم میزدند که بر دیوارهای گچیاش، آیینههای عجیب و غریبی آویخته شده بود. آینههایی که هر کدام قابهایی از جنس و شکلی متفاوت داشتند. مکانی بود شبیه به موزهی آینهها!
همگی مشغول تماشای آینهها بودیم که ناگهان برق رفت و تاریکی بر نگاهمان چیره شد. طولی نکشید تا نور به سالن بازگردد و صدای سرد زنی در سالن بپیچد. صدایی که اعلام کرد: در آینهها به دنبال صورتتان بگردید، قبل از آن که وقتتان تمام شود.
گویی پس از گذشت تاریکی، در هر آینه چهرهی متفاوتی نمایان شده بود که وقتی نگاهش میکردی به روی صورتت مینشست.
همان لحظه بود که با شوکی وحشتناک رو به رو شدیم. هیچکداممان صورتی نداشتیم! چهرههایمان مات و محو شده بود و حتی نمیدانستم چطور میتوانیم ببینیم وقتی که چشمانی نداشتیم!
نوزادان و کودکان دیوانهوار جیغ میزدند و گریه میکردند، اما گویی صدا از ناکجا میآمد. آدمای پیر و مریض که حتی نمیتوانستند از جایشان بلند شوند، قید پیدا کردن صورتشان را زده بودند.
8پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.