هراس در عمق جانش ریشه دوانده بود. در روحش سکنا گزیده بود. در ذهنش لانه کرده بود. بر پشت پلکهایش منتظر نشسته بود تا چشم بر هم گذارد و رخ نمایان کند، بر دیدگانش ایستاده بود تا نظری کند و جانش را بستاند.
3پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.