جایی میان صفحات سال بلوا، میرزاحسن گفت:
-آخر نفهمیدیم حسینا افسانه بود یا واقعی.
به ذهنم زد که "مگر آدمها هم افسانه میشوند؟"
همان زمان خاطرهای از کلاس اولم را به یاد آوردم. بر نیمکت چوبی، در ردیف آخر و رو به تخته سیاه نشسته بودم و دخترکی که سال قبل روفوضه شده، بغل دستیام بود.
فامیلیاش را هنوز به یاد دارم و حتی یادم میآید که اصلا از او خوشم نمیآمد.
یکبار به من گفت: شنیدی موسیواکسی چیشده؟
گفتم: چی چی؟
به قدری تند حرف میزد که حرفش را نفهمیدم. پس برای دست به سر کردنش گفتم:مگه واقعیه؟ فکر میکردم افسانهست.
بعدها فهمیدم که "موسی واکسی" مردیست معتاد و ولگرد که صورتش را با واکس سیاه میکند.
یکی دوبار هم در مغازهی سر کوچهی مدرسهیمان دیدمش. شاید چند باری هم در خیابان. و هر بار، با وحشتی در چشمانم به او زل زدم و میخکوب شدم.
گرچه با کسی کار نداشت و تنها مردی بود، لاغر، ژنده پوش و ولگرد.
دختری که از او خوشم نمیآمد گفت: مثل اینکه روی ریل قطار دراز میکشه و میخوابه. قطار هم میاد و از روش رد میشه.
موسی واکسی مرد.
بیشتر از ده سال
این روزها کسی او را به خاطر نمیآورد. گویی که افسانه بوده.
16پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.