احساس میکنم خورشیدی هستم محکوم به سردی و خاموش بودن.
و معلق!
در فضایی تیره و تاریک، مانند شب.
روزگاری میدرخشیدم تا این تاریکی را روشن کنم، میسوختم و میگداختم در ولع تابیدن به اطرافم. در میل به گسترانیدن شعلههای گرما بخشم به دنیای اطرافم و کاستن از تیرگیای که بر هستی سایه انداخته.
اما هر چه بیشتر میسوختم، نورم کمتر کفاف آن سیاهی لامنتهی را میداد.
تا بالاخره به حقیقتی پیبردم؛ اینکه توانایی جنگیدن با این سایههای سیاه ابدی را ندارم.
پس به آرامی سرد و خاموش شدم و مرگ و تیرگی را بر تن کشیدم.
همانند امروز.
دیگر ستارگان زمانی که میخواهد بمیرند، یا منفجر شده و سیاهچاله میشوند، یا به درون فرو میروند و بدل میشود به سفیدچاله.
یا چیزی شبیه به یک کوتولهی سفید درخشان.
اما من...
من فقط درخشش و گرمایم را از دست دادم و به خموشی و سکون وجودم را سنگ کرد.
شاید هم به اصل خود بازگشتم؟
کسی چه میداند؟
شاید آن درخشش سوزاننده تنها ظاهری بوده.
صورتکی برای متفاوت نشان دادن خود.
11پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.