خسته، زخمی، تنها. کسی بود که تمامِ زندگی را دویده بود. دویده بود و بیرحمی این زندگانی را درک میکرد. در دالانِ تنگ و تاریکِ زندگی میرقصید. هرچند پر و بالش بر دیوارههای خشنِ آن میخورد و تنِ کمجانش را میخراشید اما بیتوجه به درد، میرقصید. ترجیح میداد با رقص مُرده باشد تا زنده بماند و ایستا. گیسوانش را به کُرنِش وا میداشت و باد با آن در جنگ بود. چه پیکارِ زیبایی بود میانِ موهای سرکشش و بادِ آزادهرو.
نمیدانست تنِ خستهی راهش نابودتر است یا ذهنِ خستهی اندیشیدنش. هنگامی که تمامِ زندگیات را دویده باشی، میکوشی تا راهی برای فراموش کردن بیابی. فراموش کردنِ زخمها و تنهاییها و خستگیِ قدمها. راهِ او برای این فراموشی، اندیشیدن بود. به هر چیزی که میشد فکر میکرد. رویاپردازی میکرد و لبخند میزد و سپس یادِ چیزی را تازه میکرد و میگریست.
(ادامه در نقدها)
نقدها
هر از گاهی به سرابی زیبا و مستکننده میرسید. زمان را میکاوید تا زودتر به آن سراب برسد و آبِ ناپیدای آن را سر بکشد. نمیرسید؛ میدانست نمیرسد و باز هم با شتاب به سویش میرفت. باز هم نمیرسید. میدانست اما کمی امید برایش مانده بود که او را به دویدن وادار میکرد. آه که چه دردآگین است امید... هنگامِ نرسیدن، زمان برایش به پیش برمیگشت. شاید آنقدر زیاد که دوباره کودکی ژولیده و کوچک در دستانِ سردِ پاییز میشد. برمیگشت و دوباره تکرارِ رنجی سوزناک. دوباره کند و کاو در کوهستانِ سنگدلِ زندگی. دوباره برمیخیزید و به رقص و دویدن ادامه میداد به امیدِ سرابی دیگر که شاید یکی از آنها، چشمه باشد. شاید او، من و تو باشیم. من و تویی که اسیرِ قفس هستیم و دربندِ زندگی. اشک میریزیم و میدَویم ولی ترس را از وجودمان میرهانیم چرا که من و تو 'ما' میشویم. قفس را بشکن. این قفس که برشکند، من و تو باری دیگر باهم میرقصیم اما اینبار نه برای سرکشی بلکه برای شادی. اشک میریزیم از روی شادی؛ برای شادی. قفس را بشکن، برای آزادی...
خیلی زیبا مینویسی🥲:)))
ممنونم از نظرتون ☕ 🤎