خسته، زخمی، تنها. کسی بود که تمامِ زندگی را دویده بود. دویده بود و بیرحمی این زندگانی را درک میکرد. در دالانِ تنگ و تاریکِ زندگی میرقصید. هرچند پر و بالش بر دیوارههای خشنِ آن میخورد و تنِ کمجانش را میخراشید اما بیتوجه به درد، میرقصید. ترجیح میداد با رقص مُرده باشد تا زنده بماند و ایستا. گیسوانش را به کُرنِش وا میداشت و باد با آن در جنگ بود. چه پیکارِ زیبایی بود میانِ موهای سرکشش و بادِ آزادهرو.
نمیدانست تنِ خستهی راهش نابودتر است یا ذهنِ خستهی اندیشیدنش. هنگامی که تمامِ زندگیات را دویده باشی، میکوشی تا راهی برای فراموش کردن بیابی. فراموش کردنِ زخمها و تنهاییها و خستگیِ قدمها. راهِ او برای این فراموشی، اندیشیدن بود. به هر چیزی که میشد فکر میکرد. رویاپردازی میکرد و لبخند میزد و سپس یادِ چیزی را تازه میکرد و میگریست.
(ادامه در نقدها)