در خموشیِ تاریکِ شب، او نواختنش گرفته بود. گفتم غم دارم، ننواز.
نادیده گرفت. باد، از نو سوتسوتَک نواخت و نواخت و دست از نوازش برنداشت.
میخواست مرا وادار به پریدن کند...
20پسند0نقد2
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.