پارت دوم
در ناکجا نه پول مهم بود
نه تحصیلات و کلهی گندهای داشتن.
شب تا صبح و صبح تا شب کارمان زندگی کردن بود.
بعضی مسافر و دورهگرد بودند، بعضی کاتب و دست به قلم، بعضی کشاورز و پرورش دهنده و ...
بعضی هم همزمان همهی اینها و حتی بیشتر بودند.
اما ارزشهایمان یکسان بود. کاری اگر انجام میدادیم نه برای رضای خدا بود و نه برای کسب پول و حتی برای بزرگ نشان دادنه کله و جیب و کت و کولمان.
انجامش میدادیم چون کیف میداد!
آری!
لذت بخش بود که در گرگ و میش صبح زیردرختی پیر و تنومند بنشینی به انتظار طلوع خورشید و شروع روزی دیگر. بعد بدوی در دشتی که تهی از آت و آشغالهای صنعتی بود و میرفتی تا کاری که دوست داری را انجام دهی.
ساعت و تاریخ و این چیزها را هم نداشتیم.
آزاد بودیم و قانونمان تنها عشق بود و هر آنچه که پیرو آن است.
6پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.