پارت اول
خوشم نمیآید به افکارم فکر کنم اما گاهی خودشان میآیند با یک سینی چایی شیرین، نان و پنیر و سبزی در کنارش. سینیشان هم از آن استیلهای قدیمیست که لبههایش قلنبههای کوچکی دارد.
آری خلاصه.
مشغولم میکنند و آرام آرام سفرهی دلشان را باز و بازتر میکنند تا برسند به ناکجا.
ناکجا کجاست؟
همان جایی که از آن آمدهام.
هر که نگاهم میکند میگوید به به، چه بر و رویی، چه کلهی گندهای داری. چندتا کتاب خوردهای؟
نمیدانند که من تنها کتاب و خواندنش را دوست میدارم و از آنهایی نیستم که هزار رنگ کتاب در قفسه بچینم که بگویم کلهامپر است. همانهایی که دوست دارم هم اصلا در بین پرفروشها یا دست نویس نویسندگان خاکستری پوش مشهور نیست.
نه علایقم مشهور و محبوب است و نه رگ و ریشهام.
من اهل ناکجایم.
شاید روزی به همانجا بازگردم.
11پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.