عاشقش شدهام. عاشق رنگی که به دنیای خاکستری و پر از تاریکیام داده است.
در میان رقص نورهای تیره و ملایم، او مانند گلوله ای از انرژی حضور دارد.
مثل وجود یک قوری قرمز در آشپزخانهای مشکی رنگ، مثل یک شیرینی باقی مانده در ظرف، مثل اخرین تکه آدامس که نجاتت می دهد.
حس دوست داشتن و عشقی که در خود احساس میکنم آنقدر شدید است که ممکن است هر بار، با از دست دادنش به گریه بیافتم.
از اینکه چهره اش را به یاد نمی آورم بیزارم.
از اینکه خطوط چهره اش را، نرمی دست هایش را، آوای زیبای خنده اش را به یاد نمیآورم، از خود متنفر می شوم.
مگر میشود کسی، تمام این احساسات را؛ حس دوست داشته شدن، زیبا بودن، ارزشمند بودن و همچنین دوست داشتن، زیبا دیدن و ارزش گذاشتن را در تو ایجاد کند و حتی به خاطرش نیاوری؟
این باعث می شود فکر کنم شاید دوست داشتن همین است. حس هایی که او در تو بر می انگیزد و تنها؛ همین و همین.
بوسیدنش... آه که بوسیدنش تمام روزنه های خالی روحم را چنان روشن و تابان میکند که حس میکنم پر از نور، پر از هوا و پر از همه چیزهای خوب این دنیا شدهام. انگار خورشیدی تابانم و تمام گیاهان اطرافم با نور من زندهاند.
9پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.