گاهی زندگی شبیه جادهای است که در مه گم شده ؛ نه ابتدايش پیدا است و نه انتهایش . ما فقط چند قدم جلوتر را میبینیم و با همان چند قدم جلو میرویم . بعضی روزها آفتاب میتابد و همه چیز ساده و روشن به نظر میرسد و بعضی روزها باد میوزد و شاخههای درختان را آنقدر تکان میدهد که فکر میکنیم ریشههایشان هم خواهد شکست .
آدمها در این مسیر مثل مسافرانی هستند که برای مدتی کوتاه کنار هم مینشینند ؛ گاهی همصحبت میشوند ، گاهی هم فقط از کنار هم عبور میکنند . بعضیها ردّی عمیق در دل ما میگذارند ، مثل ردّ پا روی خاک نرم بعد از باران ، و بعضیها آنقدر آرام میآیند و میروند که حتی متوجه حضورشان نمیشویم .
با این حال ، زندگی با تمام پیچیدگیهایش چیز عجیبی دارد ؛همیشه جایی برای امید باقی میگذارد . حتی در تاریکترین شبها ، اگر کمی صبر کنیم ، جایی در دوردست نوری کوچک دیده میشود . شاید همان نور کوچک است که باعث میشود انسان باز هم راه برود ، باز هم رؤیا بسازد و باز هم باور کند که فردا میتواند کمی بهتر از امروز باشد .