هامون کت قهوهای رنگش را از چوبلباسی برداشت و آن را به تن کرد. سپس دستهایش را بالا آورد و کروات سرخ رنگش را صاف کرد. در این هنگام بود که سرش را چرخاند و با نگاه آغشته شده به تعجب مرا نگریست. و کنون او بود که با دهانی نیمه باز، مرا نگاه میکرد و سرش را تکان میداد. لحظاتی گذشت تا اینکه گفت: - چه جالب! اخمهایم را در هم فرو بردم. - چی؟ - نمیدونم... یه لحظه برام جالب بودی. و سپس به سوی در رفت و از اتاق خارج شد.
- هامون، آدم فضاییا وجود دارن؟ هامون چشمهایش را بست. نفس عمیقی کشید و بعد، در حالی که روزنامه در دستش بود، سرش را چرخاند و به خیره شد. - بذار یه دیقه، بابام تو ناساست. زنگ بزنم بهش، واست میپرسم! لبخندی از سر رضایت بر لبانم نقش بست. - ممنونم! ابروهایش را بالا انداخت و چهرهاش را در هم فرو برد. سپس آهی از دهان بیرون داد و به ادامه روزنامه خواندنش مشغول شد.
فرید رو به روی هامون ایستاد. یقهاش را صاف کرد و لبخندش را باز کرد. به طوری که دندانهایش پیدا شده بود. هامون هم با نگاهی گنگ و سرگردان، به فرید خیره شده بود. به گمانم که نمیدانست دقیقا این جوان، به چه مرضی دچار شده است؟ هامون نگاهی به من که بر روی صندلی نشسته بودم انداخت و سپس، دوباره نگاهش را به فرید برگرداند. عینکش را بر روی چشمش صاف کرد. دهانش نیمه باز مانده بود. - ها؟ فرید چرخی به دور خود زد و گفت: - این روزها همه به داستان "آدم فروش" که این مرد... با انگشت اشارهاش به من اشاره کرد. - که این مرد نوشته، توجه میکنند! شما چطور؟ سپس دستش را به جلوی دهانش آورد و بلند بلند خندید. و حالا، هامون بود که هاج و واج به خندیدن او مینگریست.
به تیتر های روزنامه خیره شدم. - وای، هامون! مطمئنم دیگه... هامون به سرعت کتابش را به گوشهای پرت کرد و با لگدی محکم، مرا از روی صندلی به زمین هل داد. - دِ انقدر تحلیلای سیاسیت رو ارائه نده. بشین یکم کتاب بخون چیز یاد بگیری! سپس به طرفم خم شد. کتابش را از روی زمین برداشت. پایش را بر روی آن پیش انداخت و شروع به خواندن ادامه کتابش کرد.
- هامون، دیگه مطمئنم امشب جنگ... هنوز جملهام تمام نشده بود که هامون، چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. به گمانم سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند! بعد از چندثانیه چشمهایش را باز کرد و کتاب را بر روی میز کنارش گذاشت. و بعد، عینک رویچشمش را به کتاب... سپس نگاهش را پایین برد. دستش را به سمت پاهایش دراز کرد و دمپاییش را به دست گرفت. کمی حرکات کششی به گردنش داد و سپس دمپایی را محکم بر جای خالیای که از آن به سرعت گریختم، پرت کرد. - دِ بسه دیگه! میذاری کتابمو بخونم یا نه؟