از وقتی یادمه تو زندگیم مدام دنبال معنا بودم اینکه چرا به دنیا اومدم، قراره به چی برسم یا قراره روی بقیه چه تاثیری داشته باشم روزها گذشت و هر روز بیشتر از روز قبل متوجه این میشدم که تنها لحظه ای که محبت ورزیدن و عشق وجود داره معنای زندگی هم پررنگ تر از قبل میشه، لحظه ای که دست کوچیک پسرک رو گرفتم چون زمین خورده بود و ناراحت بود که مورچه ها رو له کرده اونجا زندگی برام معنا پیدا کرد، زمانی که بار سنگین همسایه رو گرفتم از رو دوشش و اونم یک گل بهم هدیه داد و سرم رو بوسه زد یا اونجا که تن پر از زخم رفیقم رو در آغوش کشیدم و زخمای تنش و پانسمان کردم و هر دو با هم زدیم زیر خنده.
اون لحظه ای که برای اولین بار بهت گفتم دوستت دارم همونجا به خودم آمدم دیدم عشق و محبت برام شده تمام زندگیم تنها دلیلی که دلم میخواد هنوزم زنده بمونم چون هنوزم امکان رسیدن به تو وجود داره و در خودم میبینم که برای بدست آوردنت دست به هرکاری بزنم حتی گذشتن از خودم تنها یک چیز میتونه من و از تو جدا کنه و اون هم مرگ خواهد بود که در اون صورتم در اون دنیا دوباره پیدات میکنم و از سر نو عاشقت میشم.