وقتی به گذشته برمیگردم تو رو اونجا میبینم کنار جوی آب نشستی و منتظری چوب رو از تو آب بردارم و دوباره قایق بازی کنیم، اکنون که ظهر ها یه نگاه به خودم میندازم میبینم لحظه شماری میکنم تا بتونم برای اندک زمانی با تو صحبت کنم و وقتی یه سری به آینده میزنم خودم و کنارت تصور میکنم لحظه ای که همه چی تازه شروع شده و شریک زندگی همدیگه شدیم.
نمیدونم چرا توی هر لحظه ای از زندگیم چه گذشته، حال یا آینده تو برام نقش پررنگی داشتی و داری اگر قرار باشه خودم کارگردان زندگیم باشه تو نقش اول تمام سناریو های زندگیم رو گرفتی و خواهی گرفت.
اینکه همیشه هر لحظه توی قسمتی از ذهنم بودی و مثل یک روزنه ی کوچیک نور تو قلبم سوسو میزدی لبخند رو لبام میاره اینجوری حس میکنم دلیل زنده بودنم تمام سالها با من بوده و من خبر نداشتم.