سپیده دم از دل مه برمیخاست . نسیمی نرم بر چهرهی دشت میلغزید و گلها ، خوابآلود ، سر به سوی آفتاب میچرخاندند . جهان آرام و پاک بود ، چنان که گویی هنوز هیچ خطایی بر دامنش ننشسته است . در آن دم روشن ، کافی بود سکوت کنی تا صدای زندگی را از ژرفای زمین بشنوی ؛ صدایی از جنس امید .
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.