در غروبِ آرامِ یک روزِ بینام ،
آسمان مثل دفتری نانوشته باز بود و باد ،
آهسته میان شاخهها حرفهای ناتمام را ورق میزد .
دل ،
مثل چراغ کوچکی در انتهای کوچهای خلوت ،
بیهیاهو میسوخت
و امید ،
همان پرندهی خستهای بود
که با همهی خستگیاش
هنوز به بازگشتِ بهار ایمان داشت .