چشمانداز عصر به رنگ نارنجیِ کمجانی درآمده بود و آفتاب آخرین نورهایش را روی رودخانه میریخت . آن دو آرام کنار هم قدم میزدند و باد ، بوی درختهای تازهجوانهزده را با خود میآورد .
– حرف نمیزنی … چرا ؟
+ دارم نگاهت میکنم … حرف زدن کنار این منظره اسرافه .
– یعنی من از رودخونه قشنگترم ؟
+ شک داری ؟ رودخونه فقط میدرخشه ، تو خودِ نوری .
قدمهایشان بیآنکه بخواهند هماهنگ شد .
– بعضی وقتا میترسم این لحظهها زود تموم بشه .
+ تموم نمیشه … فقط یه روز میشه خاطره .
– اگه یه روز ازت دور شدم چی ؟
+ میگردم تا پیدات کنم . همینقدر ساده .