باد خنک از پنجره میآمد و پرده را آرام تکان میداد . نور کمرنگ غروب در اتاق پخش بود و بوی چای تازه میان سکوت میچرخید .
روبهرویم نشسته بود ، لیوان را بیحواس میچرخاند و نگاهش مدام از من فرار میکرد .
+ خب … اون شب کجا بودی ؟
- گفتم پیش بچهها بودم . چیز خاصی نبود .
لبخند تلخی زدم .
+ دروغگوی خوبی هستی … ولی نه برای من .
- چرا باید دروغ بگم ؟
+ چون بعضی اوقات گفتن حقیقت سختتره .
چیزی نگفت . فقط نگاهش را دزدید .
+ مشکل این نیست که دروغ گفتی ، مشکل اینه که فکر کردی نمیفهمم . من سالها صداتو شنیدم ؛ پنهونکاریت توی حرفات معلومه .
- نمیخواستم اذیتت کنم .
+ بیشتر آدما برای فرار از درد دروغ میگن .
چند لحظه سکوت .
+ ولی از خود دروغ بدتر اینه که فکر کنی کسی که دوستت داره رو میتونی گمراه کنی .
- بعضی وقتا حقیقت همهچیزو خراب میکنه .
+ نه … فقط نشون میده چی از قبل خراب بوده .
- حالا چی ؟
+ هیچی . فقط میفهمیم کجا وایسادیم .