باران آرام بر شیشههای ایستگاه میلغزید ؛
مثل دستی مردد که یاد گذشته را پاک نمیکند ، فقط کمرنگتر میسازد .
سالن خالی بود ، جز پیرمردی که در سایه روشن گوشهای نشسته بود .
روی نیمکت کنار او ، بلیت قطاری افتاده بود . ساده ، بیصاحب ، اما عجیبا زنده .
مقصد ، همان شهری بود که سالها پیش پشت سر گذاشته بود ،
و زمان حرکت ، نزدیک ؛ تنها دو دقیقه تا رفتن .
نگاهش میان عددها و تردیدها گم شد .
پشت بلیت ، جملهای با خودکار آبی نقش بسته بود :
« اگه این بلیت دست توست ، یعنی هنوز وقت داری .»
دلش لرزید ؛ زمان ایستگاه ناگهان سنگین شد ،
زنی پشت باجه با چشمانی محتاط به بلیت نگاه کرد ...
و گفت که آن قطار دیگر وجود ندارد .
در همان لحظه ، صدای بلندگو سالن را شکافت :
«مسافران قطار شماره ۷۲۴ ، به سکوی سه مراجعه کنند .»
چرخید ؛
پیرمرد دیگر آنجا نبود .
فقط جای خالیاش و بلیتی دیگر
مرطوب از باران ،
و شاید از گذشتهای که هنوز نرفته است .