خستگی گاهی مثل سایهای طولانی پشت سرت میافتد ؛
هرچقدر جلوتر میروی ، انگار بیشتر دنبالت میآید .
گاهی در صدای نفسهایت پیداست ،
گاهی در سکوتی که ناگهان میان جملههایت مینشیند .
این خستگی از نبودِ توان نیست ؛
از زیادیِ صبوریست ،
از روزهایی که بیوقفه جنگیدهای و لبخند زدهای ،
حتی وقتی دلت گریه میخواست .
اما همین که هنوز در مسیر ایستادهای ،
یعنی دل تو از هر خستگیای قویتر است .
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.