کتابخانه تقریباً خالی بود . نور عصر از پنجرهها میریخت روی میزهای چوبی و بوی کاغذ کهنه در هوا مانده بود .
او آرام کتابی را بست و گفت :
- بعضی آدما شبیه کتابن .
او بدون آنکه سر بلند کند پرسید :
+ چه جور کتابی ؟
- از اونایی که وقتی شروعشون میکنی ، دلت نمیاد زود تموم شن .
او لبخند کمرنگی زد و صفحهای را ورق زد .
+ اگه آخرش غمگین باشه ؟
او لحظهای فکر کرد .
- بازم میارزه… چون بودنش واقعیه.
سکوت کوتاهی میانشان افتاد . صدای ورق خوردن چند صفحه در فضا پیچید .
او آهسته گفت :
+ پس من چه جور کتابیام ؟
او نگاهش کرد ، طوری که انگار جواب از قبل معلوم بوده است .
- همون کتابی که آدم گاهی فقط برای دیدنش دوباره به کتابخانه برمیگرده .