زیر نور کمرنگ چراغ خیابان ، روبهروی هم ایستاده بودند . هوا بوی شب میداد و کمی تردید .
او آهسته گفت :
+ فکر میکنی این راهی که رفتیم … ارزشش رو داشت ؟
لبخند او آرامتر از باد بود .
- اگه همین حالا کنار همیم، یعنی داشت .
نگاهی کوتاه رد و بدل شد ؛ نه از جنس سؤال ، از جنس فهمیدن .
او قدمی نزدیکتر آمد :
+ میترسم یه روز از هم خسته بشیم .
او سرش را تکان داد ، انگار بخواهد سایهای را کنار بزند .
- آدم فقط از چیزایی خسته میشه که براش مهم نیستن . تو… مهمی .
لحظهای سکوت بینشان نشست ، نه سنگین ، نه آزاردهنده؛ مثل مکثی پیش از آغوش .
+ پس بمونیم ؟
- بمونیم .
و شب ، بیآنکه دخالت کند ، آرام از کنارشان رد شد .