شب ، آرامآرام بر بامها مینشیند و شهر را در آغوشی از سکوت فرو میبرد . در این میان ، پنجرهای کوچک هنوز بیدار است ؛ چراغی کمجان که انگار قصهای نیمهتمام را نگاه میدارد . باد از لای پرده میگذرد و کاغذها را میجنباند ، گویی میخواهد واژههایی را که از دست نویسنده گریختهاند دوباره به اتاق بازگرداند . لحظهای کوتاه که نه آغاز است و نه پایان ؛ تنها مکثی لطیف میان دو تپش زندگی ، جایی که دل میتواند بیهیاهو خودش باشد .