آآراد07 فروردین 1404هر شب قرصِ مادرم را میدادم. شب آخر، دستش را بوسیدم و گفتم: 'دیگر لازم نیست.' صبح، قفسهٔ داروها خالی بود. تختش هم.7پسند0نقد2برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.باز کردن در اپلیکیشن
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.