آ
آراد
آخرین برگِ شمعدانی هم توی گلدان ترکخورده زرد شد. مادربزرگ میگفت: «هرچیزی که میره، جاش خالی میمونه.» ساعتِ دیواریِ قدیمی، با هر تیکتاکش، سنگینتر میشد. دستم را روی خاکِ سرد کشیدم. این فقط یک برگ نبود که رفته؛ این یک "فراموشی" بود که ریشه میزد.
8پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.