زیر بارون، کنار کوچههای قدیمی تهران، نگاهش به چشمای خیس نگار افتاد. قلبش لرزید. گفت: «میمونی؟» نگار لبخند زد، چترش رو بست و گفت: «تا وقتی بارون بباره.» دستاشون تو هم گره شد، انگار دنیا فقط مال اونا بود.
6پسند0نظر1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.