یقین دارم که بازمیگردی،
بازمیگردی و مرا از منجلابِ زندگی رها می گَردانی ،
باز میگردی و من در آغوشت به آرامش میرسم،
می آیی و زخم هایم را مرهم میبندی ،
من بعد از رفتنت خیره به در ، منتظر بویی آشنا ، که مرا بیرون آورد از آشیانه ای که در قمار زندگی ام به آن پناه بردم .
و چه دلخوش به آن بودم ک قرار است جای تورا بگیرد،
و چه بی رحم یادِ تو در جای جای آن خانه مرا به زنجیر می کِشاند.
آری ، تو باز میگردی و من غبار طاقچه را میگیرم برای جای خالی قابِ عکسمان ،
عکسی که در آن لبخندِ تو از عشق و چشمانِ من گیر به لب هایت در دَشت شقایق ها ،
موهایی که شلاق میزنند باد وحشی را برای آنکه دور کنند غم نبودنت را.
آری، باز میگردی و بار دیگر چشم هایت سهم من میشود..