هیچگاه به ذهنم خطور نمیکرد روزی آن عشق جنون آور به تنفری عمیق تبدیل شود
انگار بتی که از تو ساخته بودم را به تاراج بردی
مانند ابراهیم تبر برداشتی و شکستی هر چه از تو بود و نبود
و برای من جُز مشتی خاک که غباری بر روی آن عشق کهنه باشد چیزی به جا نگذاشتی
انگار تازه فهمیدم چه بودی و چه شدی
آری راست میگفتی تو دیگر آن آدمی نیستی که من روزی عاشقانه نگاهش میکردم
و من این را دیر فهمیدم اما فهمیدم..