این روز ها برای تمام احتمالات زندگی خسته ام فنجانی چای میخواهم که غبارش مرا یاد هیچ چیز نیندازد بارانی که صدایش مرا در هیچ خاطره ای فرو نبرد خنده ای میخواهم از ته دل آنجایی که برای لحظه ای از تمام دنیا جدا میشوی آنجا که غم شانه به شانه ات نمیاید و تو میتوانی نفس بکشی ، نفسی از روی آسودگی اما دریغ از یک لحظه بدون اندوه و من این روز ها برای ادامه دادن این زندگی ، زیادی خسته ام ..
و من برای همیشه قلبم را برای عشقت خاموش نگه داشتم تا به یاد نیاورم ، جنایتی را که در حقم کردی..
هیچگاه به ذهنم خطور نمیکرد روزی آن عشق جنون آور به تنفری عمیق تبدیل شود انگار بتی که از تو ساخته بودم را به تاراج بردی مانند ابراهیم تبر برداشتی و شکستی هر چه از تو بود و نبود و برای من جُز مشتی خاک که غباری بر روی آن عشق کهنه باشد چیزی به جا نگذاشتی انگار تازه فهمیدم چه بودی و چه شدی آری راست میگفتی تو دیگر آن آدمی نیستی که من روزی عاشقانه نگاهش میکردم و من این را دیر فهمیدم اما فهمیدم..
و تمام شدی آنجایی ک گفتی مزاحم نشو پارتنر دارم و به احترام تو نه ، به احترام زنی که در زندگیت بود سکوت کردم . و صدای شکسته شدن قلبم را در خود فرو بردم عشقت را تا همیشه در قلبم محفوظ نگه داشتم و قسم خوردم جایی نباشم ک حتی نگاهت به من رسد تا نشکند دل همجنسم از چشمانی ک هر جا میروی بدرقه ی نگاهت است تا نشکند دلش وقتی بداند زنی در این گوشه ی دنیا برایت پر پر میشود تا نشنود و نداند ک یک نفرِ دیگر بیشتر از خودش دوستت دارد و نفهمد ک چشم هایت روزی سهم کسی بود ک چشم انتظارش نگه داشتی آری من برای همیشه از زندگی ات میروم نه به خاطر تو ، نه به خاطر خودم ، حتی نه به خاطر کسی ک در زندگیِ من است ، به خاطر همجنسم که در قلبت جای دارد و میگویی متعهد هستی به جانش بهاحترام او دیگر شب ها در کوچه خیابان های رویاهامم دست هایت را نخواهم گرفت و موقعه دلتنگی سرم را به روی شانه هایت نمیگذارم ، به احترام او دیگر نمیگم دوستت دارم . و اما برای بار آخر ، تو بدان که من برایت میمیرم و امیدم به روزیست ک شانه هایت تکیه گاه گریه هایم باشد.. تورا بر خودم حرام کردم. و خداحافظ داغ بر دل نشسته..
میگویند زیبایی بهار ، باز شدن غنچه های گل آیا دیده اند ، لبهایت که به لبخندی باز میشد؟!