در سکوت ، اتاق تاریک ، خیره به سقف .
فکر کردن به کلماتی که ، رگبار بستی به جانِ زخم خورده ام .
جانی که دیگر جان نماند .
جانی سراسر از خشم ، از نفرت ، گاهی از ناراحتی یا دلسوزی .
جانی که ردپای کلماتت میسوزاند تا استخوانش را .
و زخمی که دیگر بهبود نمیابد با مهربانیت .
بدون لحظه ای مکث ،
طناب دار را به دور گردن کسی انداختی که تا لحظه ی آخر ، اسمت را صدا میزد .
و نشستی به خون نگاری که به تنم نقش میزد .
و وجدانی که راحت خوابید ؛
در شبی که مرا در قبر رویاهایم فرو بردی ...