ننوشتم. نوشتهام را. نوشتن را، دوست دارم. آدمان رو دو بینم، آنان که میبینند، آنان که میمیرند. درد هر دو زیاد است، مردنی بیشتر. بههرحال از عاقبتش باخبر نیست، بعدش روشناییست یا سیاهی؟ نمیداند که. اما آن یکی، میترسد از مردن، از زندگی بیشتر؛ اما چاره ندارد. فقط میبیند و میبیند.
میبیند دیگری میمیرد. زجرش را، دردش را، حرفش را، همه را بو میکشد، آنقَدَر که دماغش سِر شود. میریزد. اشکش را. برای او. باید چه کند، خب، محکوم به ادامه، با چشمانی خونین، با افکاری سهمگین. با خودش میگوید: «او نیست، من هستم، چه غریبانه جا ماندم، من زندهام؛ اما او زندهتر است. حداقل در افکارم است، زندگی میکند؛ اما من، فقط میبینم، فقط نفس میکشم.»