پریشان و آشفته و نگران،
خیره گشتهام
به اندوه خیابان
که آدمیان با هر قدم
بذرِ غم خود را، در آن میکارند
مینشینند در گوشهای از خط خیابان
و از تنگدلی، خون میبارند
اشکهای تیره مرداب میشوند
بذرها درختانی حزنگون میشوند
از فغان دل ها، فصل ها زمستان می شوند
درختان ثمر دردها را
بر پیکر شهر میگسترانند
و ابرهای سرخون
از تن رنجور و خمیده آسمان
هرشب، درد را میبارند