به تویی که همه تو را به پاکی میشناسند، به تویی که میگویند دل ها را خون میکنی و آری دل من رنگ این خون را به خود گرفت ، به تویی که میدانستم ثباتی در ذاتت وجود ندارد و موجی هستی که مدام آونگ زندگیام را با خود به هر سویی میکشونی اما خودم را سوار قایقی کردم که تو پارویی بهش ندادی. از تو دلگیرم؛ نه از تو متنفرم. آنقدر زیاد که اسمت را هم نمی خواهم به زبان بیاورم. تو مثل یک شیطان مرا وسوسه کردی. گفتی بگو، گفتی بمان، گفتی ببین اما نگفتی زندگی کن. دیگر نمیخواهم صخره ای باشم که تو با خروشت بهش میکوبی. از حالا به بعد میخواهم سوار کشتی شوم. از عرشه اش میتوانم دوباره همه چیز را دوست بدارم. اما فقط دوست داشتن؛ نه بیشتر زیرا آنگاه دوباره نام تو را به خود میگیرد. تویی که با تعادل لحظه ها بیگانه ای. با تعادل هر آونگی. تو هرچی که باشی نمیتوانی مانع زندگی من با دل و حسم شوی. ولی این بار حرف اول دلم را منطق و عقل میزند. تو دل ها را خون میکنی اما این بار دلم از خود تو خون است. از وجود سرزده و هزار رنگت. تو در این گرداب غرق خواهی شد تا بتوانم در کنار ساحل زندگی لنگر بیندازم. آری ساحل زندگی. چقدر اسمت را دوست دارم
میدونم نمیخواست مرا ببیند یا صدایم را بشنود یا حتی از نزدیکی اش رد شوم. میدونم که ازم خواست که ازش فاصله بگیرم همه اینا رو میدونستم اما... اما دلم راضی نمیشد. همیشه هروقت از من یا هر چیز دیگه ای دلگیر میشد میرفت همون جای همیشگی مخصوص خودش؛ یک گوشه دنج. امشب برای اولین بار به اونجا رفتم به امید اینکه او را آنجا پیدا کنم. همه راه که بدون توقف میدویدم و گاهی راه میرفتم به این فکر میکردم که آره اون حتماً اونجاست. دوباره و دوباره دویدم. نمیدونستم چی میخوام بهش بگویم فقط میخواستم کنارش باشم حتی اگر یک بار دیگر برای عمرم باشد. نمیخواهم ناراحتی اش عمیق و طولانی شود. نمیخواهم جای زخم غمش رو گلبرگ قلبش بماند. نمیخواهم... رسیدم. اما ندیدمش. شاید امشب به آنجا نیامده بود یا شاید آمده بود و رفته بود و من دیر رسیدم. اصلا دوباره او را میبینم؟ او میخواهد مرا ببیند؟ یاد این آهنگ افتادم که میگفت: بی تو دنیا نمیارزه تو با من باش و بذار همه دنیا منو همیشه تنها بذاره.
غروب شده و دلم مثل آسمان گر گرفته. از آخرین باری که دیدمت بیست و چهار ساعت هم نگذشته اما حسابی دلم هوا تو کرده. از وقتی بیدار شدم خلأ بزرگی درونم را پر کرده و احساس میکنم روحم نقطه به نقطه اش تاول زده است. روحی که درمان پذیر نیست مگر اینکه وجود نازنین تو آن را مرهمی باشد. روز ها و شب ها بیشتر از هر کس دیگهای با تو حرف میزنم اما حیف که همش توی فکر و خیالاتم نشخوار میشوند و دیر به دیر رنگ واقعیت به خود میگیرند. گاهی اوقات تصور میکنم اینجایی و داریم برای هم کتاب میخوانیم، یا با هم فیلم میبینیم و حتی با هم آشپزی میکنیم؛ لابد با خودت میگی مگه بلدی؟ خب نه؛ ولی بالاخره یک چیزایی میتونم دست و پا کنم. فوقش میتونم از تو یاد بگیرم. من همه این ها را تنها با تصویر تو در ذهنم حک کردهام. راستی که چقدر دیشب زیبا بودی و اون ساعتی که تازه به دستت دیدم هم خیلی قشنگ بود. البته نه فقط دیشب بلکه تو همیشه همین قدر برازندهای و باطن و مکنونات ذهنی و قلبی تو بسیار زیبا تر و روشن تر از هر چیزی است. من بینهایت میخواهمت. فقط و فقط تو را.
آسمان عقد ثریا را به دور گردن شب انداخته. باد موهای تازه جان گرفته درختان را شانه میکند. گل های یاس در باغچه دلم دویدهاند؛ رایحه خود را از نفس هایت وقتی در چند سانتیمتریام نشسته بودی وام گرفتهاند. همه این ها یک روز بخصوص را در گوشم زمزمه میکنند... سر رشته آرزو را از آینده میگیرم. آنقدر دنبالش میکنم تا به تو میرسم. دلم میخواد دستانت رو بگیرم. دستانی که نور از آنها متصاعد میشود. قدم میزنیم. مِن مِن میکنم و میخواهم بگویم: تَ..وَ.. نتونستم. قیچی نگاتیو های چاپ نشده ذهنم را میبرد. رشته از دستم در میرود. کورمال کورمال دنبال چیزی میگردم. دستم به یک چیز خیلی نرم برخورد میکند؛ مثل مخمل است. نمیفهمم که لب های تو هستند یا برگ های یک گل سرخ. دوباره تو را میبینم. تلاش میکنم که بگویم: تَوَ..لُ.. باز هم نتونستم. در فکر تو غرق میشوم. ناگهان انگشتم میسوزد و به خودم میآیم. آخرین شمع روی کیک را روشن میکنم. آنها را فوت میکنی اما خاموش نمیشوند چون از جنس عشق من به تو هستند. روبرویت میایستم؛ بیادبی میکنم و بی اجازه در آغوش میگیرمت و در گوشت آرام میگویم: تولدت مبارک عزیز ترینم
حدود پنج سال قبل بود. درست نمیدونم چی شد اما یک دفعه به خودم آمدم دیدم دلم پیشت گیر کرده. اون موقع خیلی به احساسم اعتماد نکردم. سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم. هر وقت این احساس، که همیشه زیر چشمی حواسم بهش بود رو میخواستم جدی نگیرمش، انگار یک چیزی به قلبم سوزن میزد و میگفت: خودتم خوب میدونی که عاشقش شدی! هر سال که میگذشت احساسم بهت قویتر و قابل اعتمادتر میشد. تا اینکه نزدیک یک سال پیش بود تصمیم گرفتم بنویسم. شاید اینجوری دلتنگی خودم رو کمتر بکنم. اما مثل یک جور استسقا بود و تشنه تر میشدم. بهم گفت: خیلی دوست دارم بدونم در مورد من چه فکری میکنی گفتم: در مورد اون چرندیاتی که از ذهنم عبور کرده خواستم بگم اونا فقط محدود به تو نبودن و راجع به بعضی از عزیزانم هم سراغم آمده. اما همانطور که گفتم بهشون باور نداشتم و ندارم. چه در رابطه با تو و چه دیگران اما تفکری که از تو دارم اینه که آدمی هستی که جدی دنبال آرزوهاشه؛ حتی اگه بقیه مخالفش باشن. کسی هستی که دنبال استقلال خودتی و به شدت مهربونی. از طرفی اگر کسی مخالف تو باشه یه جورایی عصبی و بداخلاق میشی. یک چیز دیگه اینکه هنوز شیطنت های خودتو داری که خیلی دوست داشتنیه
نقدها
چقدر زیاد خوشبخت اون کسی که شما رو داره
شما لطف دارین ولی بیشتر خوشبحال من❤️