«این روزا دنبال بهونه ام که یاد تو بیوفتم. ولی فکر اینکه تو منو حتی یادت نمیاد ناراحتم میکنه. اما احمقانه خوشحال میشم باز از دیدن ساعت جفت ،شاید همین لحظه بیخبر از ذهنت گذشتم کسی چه میدونه که ؟!»
-بازم خط خطی کرد همه نوشته هاشو تا مبادا کسی ببینه .
مدام خودشو سرزنش میکرد و میخواست بهش فکر نکنه .اما ذهنش بی اجازه ساعتها خیالبافی میکرد و سناریو دیدار میچید ..به خودش میومد و با این نوشته ها روبه رو میشد و نتیجه اش خط خطیییی و کوهی از کاغذ مچاله بود ...