چیزی در من سقوط کرد، از بلندای رویاهایم.
شاید، شاید هم خودم بودم.
انگار وقتش رسیده بود؛ وقت رفتن.
تمام جادهها منتهی میشد به تاریکی.
نمیدانم در آن سیاهچالهی تاریک چه نهفته بود
و نمیدانم چه کسی باید پر میزد و میرفت
من ... یا رویاهایم؟
7پسند3نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
نیازی به هیچکدام نیست نه پر کشیدن خود نه رویا،باید در دل تاریکی رفت،با یک چراغ قوه قوی،نجات شاید دم گوشمان است و حتی یادمان نیست که گوش داریم.
آره، شاید تاریکی راه نجات باشه.
خیر، اخه هیچوقت دیدید ایستادن توی تونل راه رو براتون باز کنه؟خیر! باید تاریکی تونل رو رد کرد تا به روشنایی رسید.
اگه تهش روشنایی نبود چی
اگر بود چی؟:)
غمهات عشقم غمهای خرت باید پر بکشه و بره🤎
هرچی تو بگی عشقم🥲😂