افسوس
خیال آشفتهام
ریسمان کمجان امیدش را
با سمِ کشندهی افکار
از هم گسیخت
بعد خودش را به ندانستن زد و پرسید:«در مرداب ملال چه میکنی؟!»
نمیتوانستم جوابش را بدهم، زیرا ریسمان دور گردنم پیچیده بود...
8پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.