هوا سرد شده و سوز بیرحمانه تنم را به رعشه میاندازد. روی برگهای خزان و پژمردهحال قدم میگذارم
نگاهم را به آسمان میدوزم و زمزمه میکنم: مگر او نگفت اگر روزی پاییز رسید و تو نبودی، آنقدر خون گریه میکنم، تا از غم هجرانت بمیرم؟
چرا هنوز نفس میکشد؟
10پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.