گاهی خودش هم متعجب می شد از این که چطور به اینجا عادت کرده بود. خاک ، البته اگر می شد ب آن خاک گفت، یک رنگ قرمز کدر بود که انگار از پیوستن رنگ زنگ آهن و خون چرک مرده بوجود آمده بود. آب یک رنگ صورتی ملایم داشت که هیچ ربطی به املاح موجود در آن نداشت و هرچقدر هم که تصفیه اش کرده بودند فرقی به حالش نکرده بود. دلش لک زده بود برای همان خس و خاشاک و خارهای زمینی، برای کاکتوس ها و علف های هرز پارک کنار خانه اش که همیشه نیاز به کوتاه شدن داشتند. دوست داشت یک بار نفس عمیق بکشد و بوی ته مانده سولفور و گوگرد لعنتی این زندان عذاب اور را حس نکند. "تو کی برمیگردی زمین؟"مردی که بی سر و صدا کنارش نشسته بود و داشت جیره ی غذای روزش را می خورد پرسید.مرد قد بلند لاغر اندام ، کمابیش شکل چوب خشک می ماند. دقیقا مثل درخت بیدمجنون پشت پنجره اش، موهاش همان قدر در هم و برهم و لخت بود. احتمالا از کارگرهای ماه مزدی بود که هر شش ماه بر میگشتند زمین .بر خلاف من. بر خلاف او که به این خاک یخ زده ی لعنتی محکوم شده بود. محکوم شده بود که همیشه سردش باشد و دلتنگ زمین باشد و از پشت پنجره اش، به رنگ سبز آبی دریاهای زمینی خیره شود و آه بکشد.
: این بار دیگر چه بلایی سر خودت آورده ای؟ پسرک بیچاره این بار سوم بود که آورده بودنش تیمارستان. بار اول برای تلاش برای به دار زدن خودش بود و بار دوم برای بریدن رگ هایش. پسرک رویش را به سمت دیوار کرده بود، ولی از همانجا که می توانست ببیندش مشخص بود که صورتش کبود است. : آخه چرا باید بخوای خودتو بکشی پسر خوب؟ - نونت نیست آبت نیست. چه مرگته؟ پرستار در دلش میگفت. برای اولین بار صدایش درآمد. : من ....من نمی میخام خودمو بکشم. پرستار هافی کرد و به سمتش برگشت. : پس این کارا واسه چیه؟ صورت پسر این بار کبود نبود. حتی زخمی هم نبود. چشم هایش برق قرمز رنگی داشت و لبخندش زیادی دندان نما. : البته که نه خانم پرستار. اون میخواد منو بکشه. دیگر برای فرار دیر شده بود.
"سلام" "سلام، اسمتون؟" "سلام عرص کردم اسمتون؟" "سلام" "جناب من اسمتون رو میخام چندبار سلام میکنین؟" "جناب، من اسمم سلامه. سلام"
دیگر تنها نیستیم من و تنهاییم، دست در دست هم .......................
شده بخوای حرف بزنی اما نتونی؟ نه این که نتونی، چرا میشه. صدات درمیاد. اما اراده شو نداری. جونشو نداری. مثل وقتی که تو کلاس اولت تو جواب سوال معلم هر بار دستت رو بالا بردی و تو رو انتخاب نکرد، یا وقتی که تو یارکشی بازیای بچگی همیشه نخودی میشدی. شبیه یه عروسک چینی ظریف که چند بار شکسته، چند بار از روی طاقچه پرت شده روی سرامیک سفت و تیکه تیکه شده؛ حالام فقط با بند و چسب و آرزو به هم متصل مونده. میدونی دست و پاهای عروسک حرکت میکنه، ولی مطمئن نیستی که اگر حرکتشون بدی میشکنن یا نه، پس نمیدی. حرف نمی زنی. وقتی قرار نیست کسی گوش کنه، یا بدتر، ممکنه بهت بخندن، یا کلا ردت کنن چرا باید حرف بزنی؟ مثل یک پیچک سمی ، تردید دور ذهنتو میگیره. اگر به اندازه کافی خوب نباشم بعد حرف نزدن کم کم میرسه به شنیدن. میرسه به نوشتن. میرسه به قلبی که دیگه تند تند زدن رو بلد نیست. که اگر بارون بیاد دیگه رو شیشه بخار گرفته ها نمیکنه. اگر قاصدک ببینه فوتش نمی کنه. از دیدن آب خوردن پرنده ها خوشحال نمیشه. یادش میره آدمه. میتونه بخنده. گریه کنه. عاشق باشه. متنفر باشه. دیگه نمیخاد بترسه. پس دیگه هیچی رو حس نمیکنه. -من به این میگم بی حسی
نقدها
چه زیبا 🥲🤎
چقد من :)
فکرکردم تو پشتمی ❤️