شده بخوای حرف بزنی اما نتونی؟ نه این که نتونی، چرا میشه. صدات درمیاد. اما اراده شو نداری. جونشو نداری. مثل وقتی که تو کلاس اولت تو جواب سوال معلم هر بار دستت رو بالا بردی و تو رو انتخاب نکرد، یا وقتی که تو یارکشی بازیای بچگی همیشه نخودی میشدی. شبیه یه عروسک چینی ظریف که چند بار شکسته، چند بار از روی طاقچه پرت شده روی سرامیک سفت و تیکه تیکه شده؛ حالام فقط با بند و چسب و آرزو به هم متصل مونده. میدونی دست و پاهای عروسک حرکت میکنه، ولی مطمئن نیستی که اگر حرکتشون بدی میشکنن یا نه، پس نمیدی.
حرف نمی زنی. وقتی قرار نیست کسی گوش کنه، یا بدتر، ممکنه بهت بخندن، یا کلا ردت کنن چرا باید حرف بزنی؟
مثل یک پیچک سمی ، تردید دور ذهنتو میگیره.
اگر به اندازه کافی خوب نباشم
بعد حرف نزدن کم کم میرسه به شنیدن. میرسه به نوشتن. میرسه به قلبی که دیگه تند تند زدن رو بلد نیست. که اگر بارون بیاد دیگه رو شیشه بخار گرفته ها نمیکنه. اگر قاصدک ببینه فوتش نمی کنه. از دیدن آب خوردن پرنده ها خوشحال نمیشه.
یادش میره آدمه. میتونه بخنده. گریه کنه. عاشق باشه. متنفر باشه. دیگه نمیخاد بترسه.
پس دیگه هیچی رو حس نمیکنه.
-من به این میگم بی حسی