گاهی خودش هم متعجب می شد از این که چطور به اینجا عادت کرده بود. خاک ، البته اگر می شد ب آن خاک گفت، یک رنگ قرمز کدر بود که انگار از پیوستن رنگ زنگ آهن و خون چرک مرده بوجود آمده بود. آب یک رنگ صورتی ملایم داشت که هیچ ربطی به املاح موجود در آن نداشت و هرچقدر هم که تصفیه اش کرده بودند فرقی به حالش نکرده بود. دلش لک زده بود برای همان خس و خاشاک و خارهای زمینی، برای کاکتوس ها و علف های هرز پارک کنار خانه اش که همیشه نیاز به کوتاه شدن داشتند. دوست داشت یک بار نفس عمیق بکشد و بوی ته مانده سولفور و گوگرد لعنتی این زندان عذاب اور را حس نکند.
"تو کی برمیگردی زمین؟"مردی که بی سر و صدا کنارش نشسته بود و داشت جیره ی غذای روزش را می خورد پرسید.مرد قد بلند لاغر اندام ، کمابیش شکل چوب خشک می ماند. دقیقا مثل درخت بیدمجنون پشت پنجره اش، موهاش همان قدر در هم و برهم و لخت بود. احتمالا از کارگرهای ماه مزدی بود که هر شش ماه بر میگشتند زمین
.بر خلاف من.
بر خلاف او که به این خاک یخ زده ی لعنتی محکوم شده بود. محکوم شده بود که همیشه سردش باشد و دلتنگ زمین باشد و از پشت پنجره اش، به رنگ سبز آبی دریاهای زمینی خیره شود و آه بکشد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.