اوایل تابستان بود. پدر؛ کنار چهارچوب درِ رستورانِ کاهگلی ایستاد. با ابهت و لحنی جدی در صدایش پرسید:
- چی میخوری بابا؟
- فرقی نداره، هرچی که دوست داری بگیر بابا.
از کجا میدانستم بیست سال بعد نه پدر خواهد ماند نه رستوران بین جادهای؟
10پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.