کسی خبر نداشت از آنکه او تا چه حد از غروب جمعه بیزار است. حتی من هم خبر نداشتم.
سیاوش جوان را که کشته بود؟ آن سروان الدنگ که شوهر خواهرش شده بود؟ یا دیوانهای مست؟ هیچگاه از آن حقیقت آگاه نشدم.
آن غروبِ محزونِ ابری، آن سال شوم رو به اتمام بود.
7پسند1نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
راستش دلم بیش از حد سنگینه. نزدیک پنجاه سال زندگی رو برای مردم جهنم کردن. چهل و هفت سال جنایت، کشتار، غم، درد، کوفت و مرض...
موندم چند نسل طول میکشه تا این مردم غم به ارث رسیدهشون رو فراموش کنن.
نقدها
راستش دلم بیش از حد سنگینه. نزدیک پنجاه سال زندگی رو برای مردم جهنم کردن. چهل و هفت سال جنایت، کشتار، غم، درد، کوفت و مرض... موندم چند نسل طول میکشه تا این مردم غم به ارث رسیدهشون رو فراموش کنن.