رومی3 ماه پیش
چند وقتی میشود که بر روی شانههایم سنگینیای را حس میکنم. غم و افکار، هر روز و هر شب از امید من تغذیه میکنند و...
《راستی؛ گفته بودم که پس از چندین ماه توانستم تنهایی را به جانش بیندازم؟》
همصحبت غم، دست به سینه و با پوزخندی به دیوار تکیه داد و گفت:
《 پس برای همین بود که اینگونه شروع به درس خواندن و دوختن و بریدن کرده!》
مکالمه غم، به گونهای شده بود که لحظهای در فکر فرو رفتم:
《غم هم غمخوار و همصحبتی دارد؛ پس غمخوار و عزیزِ من کجاست؟ نه نه... باید واقعبین باشم؛ او حتی مرا در اولویت خود قرار نمیدهد، چه برسد به اینکه بخواهد غمخوار من باشد!》