شبها صدایی محزون از ضبط اتاق پدر میآمد؛ پشت در اتاق مینشستم و گوش میدادم:《شب به گلستان تنها منتظرت بودم...》
خاطرات محو میشدند و جهانگیر صدایش بر گوشهایم وضوح پیدا میکرد:
- کدام غم؟ پدر برای رفتن مادر حتی اشکهم نریخت!
12پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.